Logo
Iranian Canadian Magazine
 
Welcome 
Karim Loghmani Poetry Page

استاد کریم لقمانی

رفتی چرا؟

بازآمدی ای بی خبر دانی که من دیوانه ام

چون میروی باردگرویران کنی  کاشانه ام

رفتی ومن تنها شدم چون ابربی باران شدم

چون قایق بی بادبان حیران وسرگردان شدم

درانتهای بی کران دریای بی پایان شدم

خاروخس خشکیده ام باسوزبادویران شدم

رفتی نکردی یادمن تنها وبی همتاشدم

شاید ندیدی اشک من درپشت آن پنهان شدم

درسایه اندیشه ام خاموش وخاکستر شدم

چون شمع بی پروانه ای غمگین این هجران شدم

چون خانه خالی شد زتو من غرق درماتم شدم

تک شاخه ای پژمرده ام امیدیک باران شدم

بازآمدی شادان شدم چون لاله صحراشدم

چون باگلی همدم شدم ازشوق او خندان شدم

بازآمدی رفتی چرا؟ حیران این اندیشه ام

تنها میان ناکسان فریاد بی سامان شد م

چون میروی تنها نروقلب مرا با خود ببر

من بی تو یک بیگانه ام دراین سرا مهمان شدم

دانم که باز آئی ولی دیگر بینی جای من

هم چون نهالی بی ثمر باخاک هم پیمان شدم

s@rv

کریم لقمانی

karimloghmani@yahoo.com

توباشی پیش من

*****

میشود یکبار دیگر باتو بودن ؟

درمیان غصه ها شادی نمودن؟

میشود ازاین پریشانی گذشت ؟

درکنار شادمانی ها نشست؟

میشود اما  نمیدانم چرا

روزگار ماست بی مهرو وفا

جای تو غمها نشسته پیش ما

تا نباشد روشنی برکام ما

میتوان خندید بر دنیای خود ؟

یا براین تاریکی شبهای خود؟

میشود دریک بهار بیقرار ؟

خاروخس آزاد گردد دربهار؟

میشود اما ندیدم من بهار

تا بروید این گل خشکیده خار

میتوان با خنده غمها راربود ؟

یا درون قصه پنهانش نمود؟

می شودچون طفل بازیگوش بود ؟

درخیال کودکی مدهوش بود؟

میتوان اما جوانی چون رسد

خاطرات کودکی پایان رسد

می شود این اشک سینه سوزمن ؟

مرحمی باشد برای عشق من؟

میشود اما تو باشی پیش من

گر نباشی کس نباشد یار من

s@rv

انتظار

*****

موج دریا میزند شلاق برجانم

قایقم بشکسته  تنهایم

ساحل آرام است

انتظاری نیست درساحل

هم رهان دررقص وشادی دردل جنگل

بی خبرازمن

مست دررویای فردای دروغین

میسرایند شعردریاهابرای هم

وای برمن

دردل دریا

موج میجوشدوشب درراه

میبرد هردم مرا اینجا ویا آنجا

شایدهم به ساحل ها

انتظارم

 شاید ساحلی باشد

وچشمی انتظارمن

 

خشکیدن گل

*******

خانه خالی شد زگل این  باغبان عزم سفردارد

جوردنیاراکشید اما درختی بی ثمردارد

عمرخود رادرجوانی پای رشد نونهالش داد

اونمیدانست درپیری چه غوغائی به سردارد

هرنهالش بهرخود چون تک درختی شد

این نهالش کشتن روحش به سر دارد

رنج هابرد تانهالی کاشت وامید بهارش شد

او د لی چون سنگ د رسینه سپردارد

شمع میسوزد به حال باغبان پیر و میداند

باغبان از رنج این دنیا د لی پردرد و غم دارد

درغم عزلت نشینش آسمان و ابر میگرید

عاقبت ترسم زرنجش. قصد راهی پرخطر دارد

باغبان گررفت . گل بی باغبان گرد د

گل نمیداند که خشکیدن برایش پشت سردارد

s@rv


 

قطره آب

بسان قطره آبم میان موج دریاها

که هردم میبردسوئی مراامواج دریاها

گهی درزیرامواجم گهی درساحل دریا

گهی شلاق برجانم زند تاریکی شبها

گهی بیرون زامواجم، خشکیدن به تن دارم

گهی مدفونُ مدهوشم میان سنگ ساحل ها

گهی چسبیده برقایق بسوی بی کران رفتن

گهی آواره دریا زدست بادو طوفانها

شده اندیشه کارم زدنیا بی خبر بودن

که افسانه شده این دردو هجران ها

s@rv

کریم لقمانی

برای آنها که تولد شان گم کردند

****

تولد درسکوت

دیشب درسکوت تولدم بود

تنها من بودم ویک شمع نیم سوخته بود

شمعی که برای تاریکی شبهایم بود

جای تو هم آنجاخالی بود

کیک وشیرینی تولدم یک تکه نان بود

روی اون باشکر وروغن تزئین شده بود

نمیدانی چه زیبا بود

بخود میبالیدم که امشب جشن تولدم بود

اما میهمان من تنها گربه خانه بود

پشت سرهم برای کیک میومیو میکردهمش تو چرت بود

سگ همسایه هم دعوت داشت اما نیامده بود

آخه او ازشیرینی متنفر بود

راستی میوه هم زیادبود

چند تا ترب سیاه وقرمزکه باسبزی تزئین شده بود

قناری همسایه هم آهنگ تولد برایم خوانده بود

دکور اطاقم هم دود هیزم بود

آخه هوا خیلی خیلی سردبود

مانند هاله ماه سقف اطاق را زیبائی داده بود

همه رویا بودو خیال اما دلم درانتظار تو بود

آخر شب همه رفتند وشمع هم سوخته بود

تنها من ماندم با یک اطاق که پرازدود بود

واینهمه میوه شیرینی که روی دستم مانده بود

وجای تو که هم چنان خالی بود

s@rv

ما شمع مرده ایم درگور عشق خود – پروانه نیستیم که هرسو گذر کنیم

 ای اشک

*******

ای اشک چه خواهی ازاین دیدگان من

دیگر بروتو ازاین گونه های من

یک شب نبود که با ما وفاکنی

پنهان شوی تو نباشی کنارمن

فصل گریستن ابر هم به سررسید

اما توئی هنوز بباری به حال من

گرما رسیدُ زمستان به خانه رفت

کی میشود تمام زمستان کار من

خسته شدم من ازاین حال نزار تو

بس کن دگر نشدی شرمسار من؟

گشتم اسیر دوچشمان کم فروغ

زین جا برودگر نشین درکنار من

با دردو محنت وغم آشنا منم

دیوانه ای مگرتوبباری به حال من ؟

چشمم بگیروببرجای دیگری

آسوده دل شود این گونه های من

خسته شدم از این دل بیقرارتو

یکبار هم بخند به این حالِ زارمن

تا کی توان ریزش باران بودتورا؟

سیلاب خانه کرده درپس دیدگان من؟

دزدانه مرا بنگر

*******

دوباره به پشت شيشه هاي كبود خانه بيا

دوباره مراازكنارپنجره ات نگاه كن

چراغ خانه خاموش است ولي

من تكرار رفت وآمدنت را

ازپشت شيشه هاي كبود ميبينم

كه چگونه آرام وبه هربهانه ميگذري

تا برخموشی ام نظاره کنی

برو وباز به هربهانه بيا

ودزدانه مرا بنگر

كه چگونه ساکتُ خموش

دراین سرمای جان سوز

درانتظار توهستم هنوز

تو رفتیُ بازدوباره بیا

که میلرزم  ازتب وسوز

وبازدرانتظارم که توبازآئی

ببینم تورا که دزدانه مرامینگری

وتو این بار

نظاره گرسایه ام باشی

که درامتدادشب محو می شود

s@rv


زشت رو

****

بشکنم این آینه تارنگ رخسارم نبیند

زشتی این صورت خشکیده وزارم نبیند

اشک چون بارددرآن موج خروشانم نبیند

غم درون چهره آشفته از حالم نبیند

مادرم اززشتی رخسار من ماتم گرفته

میروم ازکوی اوتارنگ رخسارم نبیند

دورازاین کاشانه درحسرت نشینم

تا نوای ناله ها واشک چشمانم نبیند

s@rv

 

بی تو تنهام

****

چون شدم تنهای تنها میروم ازشعرتان

میروم تا من نباشم بعدازاین در یادتان

میروم تنها نشینم تا ندانی  کیستم

درد تنهائی کشیدم درمیان کوی تان

میروم تا بی خبر گردم زدنیا هرچه هست

چون نباشم نشکند دیگردل شیدایتان

بی تو تنها م .بودنم هم درد بی درمان بود

میروم تا گل نخشکد بعدازاین درباغتان

چندروزی بیش مهمان نیستم دراین سرا

گرنباشم می شکوفد بستر گلهایتان

مستی ومستانه بودن تا به کی باشد مرا

میروم میخانه ای دیگر نباشد راهتان

s@rv

نیست داروئی

*****

من ره میخانه را گم کرده ام

بی خبر من مست دنیا گشته ام

گر گناه است بشکنید این جام را

چون نمیدانید که من دیوانه ام

درمحاکم حکم زندانم دهید

حد زنید شلاق برجانم زنید

درمیان عاشقان دارم زنید

چون نگویم راز این می خوردنم

من تهی دستم از مهرو وفا

ابلهی باشددراینجا بودنم

صید ازصیاد نالد من زدل

کی توانی دید این رنج وغمم

ای طبیب من عاشقی بیگانه ام

هیچ داروئی نباشد ازبرای مشکلم

گر طبیبی درداورا چاره کن

دروصالش ناتوان گشته دلم

مست ومی خوردن شب وروزم شده

نیست دا روئی بجز می خوردنم

s@rv

 

دیش : طنز

****

این دیش که بر بام سرخانه نهان است

بر صاحب خانه همه تشویش عیان است

دورش همه پیچیده پر از کهنه  مجله

اینجا همه دانند که او آفت جان است

پنهان نکنی پس چه کنی این همه تشویش

شاید که نشستی  که بیایند به تفتیش

جزبرفک وبرفک که تصویر ندارد

جززجرو شکنجه که دگر کارندارد

هرروز به شب من بروم برسرخانه

تنظیم کنم دیش شاید که بخوانه

نه خیر زهاتبرد بدیدم نه عرب ست

هرخانه که رفتم همه اوضاع همینه

باباد اجین باشد وبا آب خموشی

ترسم که زگرما بشودموش چموشی

تنها کمک  دیش به این زار پریشان

این بود که هرروز شدم اسیرخانه

گرصاف نشد دیش سربام به کلی

پشتش بپزم بهرخودم نان محلی

 
 
 

دستان من را بازکن

************

دست هایم بسته اند دستان من را باز کن

دست دردستت گذارم زندگی آغاز کن

تا به کی باید غم غربت نشیند بررُخَت

غم برون کن شیوه دلدادگی را ساز کن

غصه امروزوفردا تا به کی پویا بود

غصه را بشکن تو باشادی دمی پرواز کن

گل چوپرپر گشت درخاک خودش مدفون شود

باغبان گل بشو درب گلستان باز کن

شب چو آمد روز در دنبال اوست

بگذر ازتاریکی شب روشنائی  ساز کن

من شدم خاروخس خشکیده ای دربیکران

مشکن این شاخ وبرم با گل مرا همساز کن

جزغم هجران نباشد باورم این دم بیا

درمیان قصه ها من باخودت همراز کن

s@rv